«فرزندان» جورج کلونی، دارای ژن های سینمای کلاسیک

پنج شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۳ ساعت ۲۱:۰


شاید بتوان «فرزندان» را بهترین فیلم کارگردانِ آن الکساندر پاین تا به امروز دانست. فیلمسازی که حرفه خود را با فیلم های هجوآمیز و تاثیرگذاری همچون «همشهری راث» (1996) و «انتخابات» (1999) شروع کرده بود، با ساخت کمدی های دراماتیکی چون «درباره اشمیت» (2002) و «راه های جانبی» (2004) به قلمروی بررسی و تفسیر شرایط انسانی پا گذاشته است. در «فرزندان» پاین با نگاهی صمیمانه و همذات پندارانه به مشکلات پرشماری پرداخته است که که مردی را بر سر دو راهی قرار داده و او را تا آستانه فروپاشی پیش می برد. شاید یکی از دلایل موفقیت و تاثیرگذاری فیلم این باشد که توانسته از نمایش داستانی ملودرام و غم انگیز با پایانی خوش و پندهای اخلاقی و خانوادگی اجتناب کند، و از سوی دیگر با حفظ لحن طنزِ بی عیب و نقصِ خود، از افتادن در ورطه فیلم های سوزناک و اشک برانگیز، پرهیز کند.

داستان فیلم در هاوایی می گذرد، جایی که استفاده کم از آن در صنعت فیلمسازی باعث تعجب است (بسیاری از فیلم هایی که ماجرا و حوادث آن در هاوایی اتفاق می افتد نیز در جای دیگری فیلمبرداری شده اند، مانند «پارک ژوراسیک»). با اینکه فیلم زیبایی های بصری خاص خود را دارد اما پاین به این وسوسه قابل درک که بیش از اندازه لازم به زیبایی و جذابیت های فضا محیط بپردازد، تن نداده است. گرچه محل وقوع داستان مهم است – یکی از داستان های فرعی و مهم فیلم در مورد فروش زمین های "دست نخورده و بکر" در مقیاس و مساحتی قابل توجه است – اما تمام توجه سازندگان را به خود جلب نکرده و باعث نشده لحظه ای از شخصیت های اصلی غاقل بمانند. در واقع، روابط انسانی، انگیزه ها و رشد و تعالی درونی شخصیت اصلی پایه و اساس داستان است.

مت کینگ وکیل (جورج کلونی) موفقی ست که در کنار همسر محبوب، خوشگذران، و اهل تفریح و فعالیت های اجتماعی اش، الیزابت (پاتریشیا هایستی) و دو دختر سرزنده و پر جنب و جوش خود، الکساندرای 17 ساله (شایلن وودی) و اسکاتی 10 ساله (آمارا میلر) زندگی راحت و بی دغدغه ای دارد. مت که بیشتر وقت خود را صرف کار و حرفه اش کرده، از سوی الیزابت متهم است که از نظر عاطفی از خانواده اش فاصله گرفته و شوهر و پدر خوبی برای خانواده اش نیست. مت هم ظاهرا با این موضوع کنار آمده و خود را بیشتر در نقش پدری پشتیبان و برای اوقات خاص می بیند، اما پس از مجروح شدن شدید همسرش در یک مسابقه قایقرانی در دریا، نقش او به یکباره تغییر می کند. در حالی که الیزابت به کما فرو رفته و در خوابی ست که امکان دارد هرگز از آن بیدار نشود، مت سعی می کند با الکساندرای لجباز، یک دنده و مغرور صمیمی تر شود و در کنار آن امکانات آسایش اسکاتی را فراهم آورد. هنگامی که از کادر پزشکی تصمیم نهایی برای جدا کردن دستگاه های کمکی از الیزابت گرفته می شود، مت مجبور می شود کار نامطلوب و دشوار اطلاع رسانی به اقوام، دوستان و آشنایان را به جان بخرد. در نهایت، هنگامی که الکساندرا به او اطلاع می دهد الیزابت به او خیانت می کرده و قصد طلاق گرفتن داشته، دنیا روی سرش خراب می شود. مت با کمک و همراهی الکساندرا و دوست پسر پُرو و تنبل اش، سید (نیک کروز) در نقش یک کارآگاه آماتور و بی تجربه، سعی می کند تا هویت معشوق الیزابت را کشف کند. در نهایت مشخص می شود که این شخص یک دلال معاملاتی عیاش و خوشگذران به اسم برایان اسپیر (متی لیلارد) است که زن و دو فرزند دارد و ظاهرا زندگی خانوادگی خوش و خرمی دارد.

روشی که «فرزندان» اتخاذ می کند نتیجه اش حکایت از اِشراف بر روح و روان آدمی دارد. فیلم احساسات مت نسبت به همسر در حال مرگش و از همه مهمتر، تبدیل شدن از پدری همیشه دور و غایب به پدری دلسوز و مورد نیاز دخترانش را به نمایش می گذارد. در این میان برقراری ارتباط متقابل با الیزابت که در تخت بیمارستان افتاده، و نه چیزی می بیند و نه چیزی می شنود، برای مت از کارهای دیگر سخت تر است. او هرگز برای سئوال هایی که مثل خوره به جانش افتاده اند جوابی پیدا نمی کند. مت حتی خشم و عصبانیتش را با پرتاب اشیاء بر سر او خالی می کند اما او قادر به پاسخگویی نیست. سرنوشت به گونه ای طنزآمیز راهی پیش پای او می گذارد تا از رقیب عشقی اش انتقام بگیرد. اما فیلم برای پرداختن به این موقعیت بسیار زیرکانه عمل می کند، چون ماجرا فقط محروم کردن برایان از کمسیون هنگفت حاصل از معامله نیست، بلکه پای موضوع مهمتری در میان است.

اجرای دو صحنه فوق العاده تاثیرگذار فیلم بیش از هر چیز متکی به نقش آفرینی بی نظیر بازیگران نقش های مکمل است. در صحنه اول، زمانی که اسکاتی باید با وقایع غم انگیز در حال وقوع روبرو شود – اینکه مادرش هرگز سلامت خود را باز نمی یابد و به خانه باز نخواهد گشت – نشان از قابلیت های آمارا میلر در نخستین تجربه بازیگری اش دارد. نقش آفرینی بی نظیر شایلن وودلی نیز به راستی شایسته تقدیر است (بازیگر اصلی سریال «زندگی مخفی نوجوان آمریکایی» که اکنون در حال گذر از سال های موفقیت آمیز بازی در این سریال و ورود به مرحله جدیدی از زندگی حرفه ای اش است)، چرا که موفق شده الکساندرای 17 ساله را به شکلی ملموس و باورپذیر به نمایش گذارد. دیگر صحنه تاثیرگذار و به یادماندنی فیلم سکانس بی کلام خداحافظی رابرت فاستر در نقش پدر بداخلاق و غرغروی الیزابت با دخترِ در حال مرگش است. او در این صحنه بر بالین الیزابت ایستاده، درمانده و ناامید به او چشم دوخته و وداعی دردناک و غم انگیز با دخترش دارد. در واقع، فاستر با بازی در همین صحنه به اندازه بقیه بازیگران نقش مکمل مستحق نامزدی جایزه اسکار است. بازی بقیه بازیگران به نوبه ی خود قوی و تاثیرگذار است و در آن هیچ نقطه ضعفی به چشم نمی خورد. حتی ماتیو لیلارد تا به حال در نقش های جدی و دراماتیک بازی به یادماندنی ارائه نداده، در این فیلم درخشش قابل ملاحظه ای دارد. نیک کروز نیز که در ابتدا به نظر می رسد شخصیت سید با بازی او صرفا در جهت ایجاد فضای طنز در فیلم باشد، پیچیدگی خاص خود را به نمایش می گذارد.

پاین همانطور که پیش از این در «درباره اشمیت» نشان داد به خوبی از پس مشکل پرداختن به شخصیت ها برمی آید، در این فیلم هم به همان خوبی که از جک نیکلسون بازی گرفته بود، از جورج کلونی بازی گرفته است. این بازیگر که اغلب از او به عنوان یکی از جذاب ترین بازیگران مرد سینما نام برده می شود، از قالب سوپر استار فریبنده و جذاب سایر فیلم های خود خارج شده و و شخصیت مردی غرق در امور کاری، حدودا 50 ساله، با موهای جو گندمی و شانه های افتاده را به تصویر می کشد. او دیگر مردی جذاب برای زن ها نیست، بلکه پدر و همسری ست که از پس هیچکدام از این دو مسئولیت مهم برنیامده و حالا به دنبال یافتن راه چاره ای ست تا بر مشکلات پیش رویش فائق آید. می توان این نقش را یکی از بهترین بازی های جورج کلونی در چند سال اخیر دانست زیرا نمایشی، اغراق آمیز، و همراه با ادا و اصول نیست. او هم مانند نیکلسون و پل جیاماتی مرد شکست خورده ای ست که به دنبال به دست آوردن جایگاه واقعی خود است.

«فرزندان» از لحاظ لحن، سبک و ساختار کلی اشتراکات زیادی با «راه های جانبی» و «درباره اشمیت» دارد. هر سه فیلم  سفری جاده ای را به نمایش می گذارند (مت در «فرزندان» هنگام تعقیب برایان ما را طی سفر خود به مناطق مختلف هاوایی می برد) که منعکس کننده تغییرات عاطفی در شخصیت های اصلی هستند. شخصیت های اصلی کاملا انسانی به تصویر کشیده شده اند که باید با سختی ها و مشکلات روبرو شده، و در نهایت بر آنها فائق آیند. استفاده از طنز در شیوه روایت این داستان باعث می شود تماشاگر به خوبی حس غم و اندوه را تجربه کند اما در آن غرق نشود، چرا که اگر صریح و بی پرده بیان می شد بیش از حد دردناک بود.

«فرزندان» پنجمین فیلم بلند پاین است و او در طول این سال ها به فیلمسازی سرشناس و قابل اعنماد تبدیل شده که تماشاگران برای دیدن فیلم های جدیدش لحظه شمای می کنند. چرا که او فیلم به فیلم به میزان قابلیت های خود افزوده و خود را فیلمسازی کاربلد و توانا نشان داده است. جالب ابنکه با وجود همکاری با شماری از بهترین بازیگران هالیوود، او از جمع کردن بازیگران ثابت برای نقش های فرعی در فیلم هایش خودداری کرده و در واقع ترجیح می دهد هم در نقش های اصلی و هم در نقش های فرعی با بازیگران جدید کار کند. با این حال، امضای ویژه او در شیوه ترسیم شخصیت ها و بیان ماجرای زندگی شان به طور مشخصی در تمام فیلم ها دیده می شود و در شیوه یاد شده تنها بازیگران متفاوت هستند که به درونمایه اصلی و مورد نظر پاین جان تازه می بخشند. «فرزندان» چیزی را ارائه می کند که در چند سال اخیر فیلم های کمی موفق به نمایش آن شده اند: به فکر فرو بردن تماشاگران به همراه ایجاد نوعی رضایت حسی و عاطفی. طبعا، این ویژگی ها باعث می شود تا از «فرزندان» به عنوان یکی از بهترین فیلم های سال 2011 نام ببریم.
منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

پیام دانایی فرد
  •  15
  • |
  •  37
  • |

    اینکه یک سری مدام فریاد می زنند که غربی ها اخلاق سرشون نمیشه و خانواده در غرب معنی نمیده یک حرف کاملا چرت و بیخوده. با دیدن فرزندا به راحتی میشه میزان تعهد اونا رو به خانواده و عشق به همسر و فرزندان دید و احساس کرد. گریه کلونی برای همسرش، احساس خشم او نسبت به خیانت شریک زندگیش، حالت زار و نزار او پس از آگاهی از خیانت همسرش، نگرانی های او برای دو دخترش و همه ی تلاش های او برای حفظ بنیان خانواده و در نهایت رابطه رو به بهبود دخترها با پدر همه نشان از اهمیت خانواده و اخلاق در غرب داره و دروغ بودن افسانه فروپاشی خانواده در غرب نشون میده. در ضمن بهترین جورج کلونی رو تا به حال توی این فیلم دیدم.

    اشکان آتشکار
    •  18
    • |
    •  34

      سکانس آخر فیلم رو خیلی دوست دارم. دیگه از اون پسره ی ابله خبری نیست. جوج کلونی 2 تا ظرف بستنی برای خودش و کوچکترین دخترش در حالی که داره روی کاناپ تلویزیون نگاه میکنه میاره، و نصفی از پتوی اون رو هم روی پاهای خودش میکشه و به تماشای تلویزیون میشینه. بعدش سر و کله شایلن وودلی پیدا میشه، خیلی صمیمانه کنار پدرش میشینه، پتو رو روی پاش میکشه و ظرف بستنی رو از باباش میگره و شروع میکنه به خوردن. سه نفری بستنی هاشون رو دست به دست می کنند و تلویزیون نگاه می کنند. بالاخره کلونی موفق شده و دخترهاش بهش اعتماد کردند و خانواده جدیدی شکل گرفته.

      عاطفه
      •  17
      • |
      •  35
      • |

        این یکی از بهترین بازی های جورج کلونی هست. شایلن وودلی و میلر هم در نقش دخترهای کلونی عالی ان. واقعا از تماشای این فیلم لذت بردم.

        بردیا زمانی
        •  14
        • |
        •  42
        • |

          این فیلم از هر نظر عالیه. تا حالا 2-3 دفعه ای دیدمش.